2nyaye man
شب های تنهایی
این روز ها منم و منم ومن....
و خدا.....
و شادم به وسعت دنیا........
شکر......
شکر.....
شکر......



you're my best memory of love
i loved you more than anything in this world



تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی
و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت
تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی
تو فرصتی نداشتی
برای برداشتن سیب سرخی از دستانم
فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم
جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند
که لحظه ای توان ایستادن نداری
تو فرزند سفر بودی
و من نواده سکوت خویشتن
دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست
برو مسافر
جاده قدم های تو را دلتنگ است ...
چــرا بيــن ايــن همــه ادم
پــيــله کــرده امــ
بــه تــو
شــايد فــقط با تــو
پــروانــه مي شـــوم
ســنـگـيــنــي گـفــتــه هــايــم
بــه سـنــگـيــنـي گــوش هــايـتــ دَر . . .!
.
.
عاشق هوس های عاشقانه ام
دست هایت را به من بده
به جهنم که مرا به جهنم میبرند به خاطر عشقبازی با تو !!!
تو خود بهشتی.....

.
.
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست..؟

خصوصيات كلي متولدين اسفند ماه:
جذاب.... بسيار حسّاس و رؤيايي....، داراي حسّ ششم....، بسيار متين و آرام....، پول دوست....، مرموز....داراي تخيّلات شديد....باريك بين و دقيق......، داراي صبر ايّوب است.....خواستار نوازش....زود رنج،.....خلاق....دلسوز ودل رحم...بیش از حد مو شکاف.....نکته سنج،........ نازک نارنجی،..... بیخیال، بیدقت .........بی خیال....طبیعتا سلطهپذیر، مطیع، فرمانبردار.....سخت رويائي و خيالباف
جنبه منفی شخصیت متولدین اسفندماه:
واقع گریز، گریز گرا و ایدهآلیستی
......مرموز، تو دار، پنهان کار، دو پهلو و مبهم
و به راحتی تحت سلطه قرار
گیرنده
زن متولد اسفند:
ظرف عسلي است كه قدري فلفل به داخل آن ريخته شده است از بسياري جهات بينظير است ناراحتترين مردها در جوار زن اسفند احساس آرامش ميكنند.
زماني كه احساساتش جريحه دار شود با زيركي خاص خود به نيش و كنايه مي پردازد و طرف مقابل را مورد ريشخند و استهزاء قرار مي دهد.
رنگ محبوب و خوش یمن متولدین اسفند ماه «سبز آبی ملایم» است
این قلبم است که عاشق تو است ، این چشمهای من است که باران عشق در آن می بارد و این لبهای من است که برایت میخواند شعر دلتنگی را....
وجودم به خاطر فاصله هاست که سرد است....حضورت در کنارم تنها آرزوی من است.....بتاب ای خورشید همیشه تابانم که گرمای تو شامل حال من است.....
مینویسم تا هر جایی بخوانی آنچه درون قلب من است.....دوستت دارم عشق من این تنها حرف دل من است

دلم برات تنگ شده...اما من... میتونم تحمل کنم ...به فاصله ها فکر نمیکنم ...میدونی چرا؟؟آخه جای نگاهت رو نگاهم مونده ...هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم...رد احساست روی دلم جامونده...میتونم تپش های قلبت رو بشمارم...چشم های بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن...حالا چطور بگم تنهام؟؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟؟
خودت میدونی که همیشه با منی...میدونی که تو، توی لحظه لحظه های من جاری هستی...آخه...تو ؛توی قلب منی...برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که یک لحظه هم ازم دور نیستی...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم... دستامو که بو میکنم مست میشم از عطرت...صدای مهربونت رو میشنوم...وآخر همه ی اینها به یه چیز میرسم به عشق وبه تو...آره به تو...اونوقت دلتنگیم برطرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم...اونوقت دیگه تنها نیستم
حالامن این تنهایی رو خیلی دوستش دارم...به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست... پراز یاد عشقه...پر از اشکهای گرم عاشقونه...
دوستت دارم

در قرن سوم میلادی کلودیوس فرمانروای روم باستان ،که فرمانروایی وی مصادف با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران بوده است ،کلودیوس عقاید عجیبی داشت از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد بنابراین هیچ سربازی اجازه ی ازدواج نداشت چرا که فکر می کرد همسر و خانواده توجه سربازان را از وظیفه شان نسبت به او منحرف می کند...
و گاهی اوقات باعث می شود که مردان اصلا ً در جنگ شرکت نکنند.از اینرو ازدواج کردن را غیر قانونی اعلام کرد و هرکس که مراسم عقد را برگزار می کرد باید کشته می شد...
در آن زمان جوانی به نام سن ولنتاین بود که به دست امپراتور کلودیوس دوم کشته شد. گفته می شود مرگ او به دلیل کنار نگذاشتن مسیحیت بود و در ۱۴ فوریه ۲۷۰ میلادی اتفاق افتاد. امّا چرا سن ولنتاین کشته شد؟
به دلیل
همان عقاید عجیب کلودیوس،زیرا سن ولنتاین از دستور منع ازدواج سرپیچی می کرد و جوانان
را در خفا به عقد هم درمی آورد، امّا او را پیدا کردند وبه زندان انداختند ولنتاین زندانبان
خود را به مسیحیت فراخواند و او و تمام خانواده اش را مسیحی کرد. زندانبان دختر
نابینائی هم به نام جولیا داشت که ولنتاین به او دلبسته شد و البتۀ بینائی او را هم شفا
داد. امّا پیروزی با عشق نبود. سرانجام کشیش به جرم
جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود . . .
صبح روز اعدام، ولنتاین نامه ای
به جولیا نوشت و آن را « از طرف ولنتاین تو » امضاء کرد.
. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق !
-آه!… من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی خواستم. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم…
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در اینصورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود .
و کمی بعد به گفته افزود: یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هدیه رازی را برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
- شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر . اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:
شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی توان مُرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه ی شما سر است. چون من فقط به او آب داده ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام، فقط او را در پشت تجیر پناه داده ام، فقط کرمهای او را کشته ام( به جز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکایت او ، به خود ستایی او،و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است.
آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خداحافظ !…
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:
بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید.
“آنچه اصل است از دیده پنهان است”
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد:
-آنچه اصل است از دیده پنهان است.
-آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد:
- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده ام.
- روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود.
- تو مسئول گل خود هستی…
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد:
- من مسئول گل خود هستم…
…
تورا گم میکنم هر روزو پیدا میکنم هرشب
بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هرشب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با غرور خود مدارا میکنم هرشب
تمام سایه را میکشم در روزن مهتاب
حضورم را زچشم خلق حاشا میکنم هرشب
دلم فریاد میخواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هرشب
«هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد؟»
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
آه...آه! اما
او چرا این را نمیداند؛که در اینجا
من دلم تنگ است،یک ذره ست
مهدی اخوان ثالث
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
من به تو خندیدم!
چون که می دانستم توبه چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید ونمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است!
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی تو
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه ی تلخ تو را...
ومن رفتم وهنوز
سال ها هست که در ذهن من آرام
آرام
حیرت وبغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم:
که چه می شد
اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت.
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
با رفتن توبه زندگی کردم پشت
بگذار فردا برسد میشنوی
دیروز غروب عاشقی خود را کشت

دلم برات تنگ شده دنیای من
دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟
یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟
زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟
فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟
نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟
چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟
یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟
چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

داستان کوتاه نرگس
نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا خود را در دریاچه تماشا کند چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد
در جایی که نرگس به اب افتاده بود گلی رویید که نر گس نامیدندش
وقتی نرگس مرد الهه های جنگل به کنار دریاچه امدند. که از یک در یاچه با اب شیرین به کوزهای سرشار از اشک تبدیل شده بود
الهه ها ﭙرسیدند:چرا گریه می کنی؟
دریاچه گفت:برای نرگس می گریم
الهه ها گفتند: شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی………. و ادامه دادند.هر چه که بود با انکه ما همواره در جنگل در ﭙی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی که از نزدیک زیبایش را تماشا کنی
دریاچه ﭙرسید:مگر نرگس زیبا بود؟
اوریاد ها شگفت زده جواب دادند:چه کسی بهتر از تو میتوانست این حقیقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست
دریاچه گفت:من برای نرگس میگریم ولی هرگز زیبایی در او نیافته بودم!!!
من برای نرگس میگریم چون هر بار که از فراز کناره ام به رویم خم میشد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
| Design By : Pichak |










